۱۳۸۹ آبان ۱۷, دوشنبه

نمی فهمم

خسته بود و به هر بن بستی که می رسید تنهایی را بیشتر احساس می کرد.خسته بود از این تنهایی کوچه ها را به بن بست رساندن!
همیشه وقتی به بن بست می خورد می گفت که دفعه ی بعد به هر کوچه که خواست بپیچد انتهایش را هم نگاهی می اندازد که بن بست نباشد!غافل بود از این که کوچه های این شهر صاف نیست و پیچ در پیچ است و برای فهمیدن بن بست بودن یا نبودن آن باید آنها را تا انتها رفت یا از کسی پرسید! و او کم می پرسید! و ....


-واسم دیره از این خلوت به شهر عشق برگردم....واسم دیره پشیمون شم .....(خواجه امیری)
-دیگه دارم به خودم شک می کنم  آخه  حرفاما نمی فهمه کسی ....... (خواجه امیری)
-همین......
-.
-.
-.

۴ نظر:

یاس گفت...

بپرس.....وگرنه همه بن بستارو تا انتها میریااااااا.خدا نکنه !

سلام گفت...

سلام
نمی پرسید و تنها بود...تنها ماند....
همین...همون...!کدوم؟!

گرفتار گفت...

اگه بن بست باشه میفهی که راحت اشتباه بوده بر میگردی، ولی درد و تنهایی را وقتی حس میکنی که هر کوچه ای رو که رد میکنی بیشتر راه رو گم میکنی!!
کوچه وقتی که نباشی رگ خشکیدۀ شهره!!

شخص سوم گفت...

همین دیگه!مشکل از کم پرسیدنه!
تازه فکر کنم اون تابلوهایی که اول هر کوچه ایی هست رو نگاه نمی کنه به همین دلیله که زیاد به بن بست میرسه خب!:دی