۱۳۸۹ آذر ۲, سه‌شنبه

هفته

سلام

همیشه تا بوده اینگونه بوده کار ها را از شنبه شروع کردن !قول هایی که به خود می دادیم تا یادمان می آید شروعش از شنبه بوده!
از شنبه شروع می کنم...
ولی بیشتر مواقع هم شنبه یادمان می رفت و تا شنبه ی بعد باید صبر می کردیم تا کار را شروع کنیم!(حرف مرد یکیه!)
اینجوری می شد که یا کار از کار می گذشت یا فکر انجام اون کار از سرمان بیرون می رفت.
خیلی یا را دیدم که اینجورین! شاید اگه در ممالک دیگر می زیستیم ،به جای شنبه ها دوشنبه ها این بلا را سرمان می آوردند.


به امید اینکه هر روز روز شروع هفته هایم باشد.


-از راهنمایی دوشنبه ها روز سختی برام بوده و چهارشنبه ها را به خاطر اینکه فرداش پنج شنبه بوده دوست داشتم!!
-مایکروسافتیا یا ریاضی بلد نیستن یا باهوش تر از من هستن که مجبور نیستن از ماشین حساب ویندوز استفاده کنن!!!یا مایه دار تر.(عبارت زیر را تست کنید!! )

-و اما تاملی در این عکس!(خوبه این چیزا را ایرانیا اون اوایل درست حساب کردن اگه دست خارجکی ها بود همه چی را غلط غلوط حساب می کردند!)


۱۳۸۹ آبان ۱۷, دوشنبه

نمی فهمم

خسته بود و به هر بن بستی که می رسید تنهایی را بیشتر احساس می کرد.خسته بود از این تنهایی کوچه ها را به بن بست رساندن!
همیشه وقتی به بن بست می خورد می گفت که دفعه ی بعد به هر کوچه که خواست بپیچد انتهایش را هم نگاهی می اندازد که بن بست نباشد!غافل بود از این که کوچه های این شهر صاف نیست و پیچ در پیچ است و برای فهمیدن بن بست بودن یا نبودن آن باید آنها را تا انتها رفت یا از کسی پرسید! و او کم می پرسید! و ....


-واسم دیره از این خلوت به شهر عشق برگردم....واسم دیره پشیمون شم .....(خواجه امیری)
-دیگه دارم به خودم شک می کنم  آخه  حرفاما نمی فهمه کسی ....... (خواجه امیری)
-همین......
-.
-.
-.

۱۳۸۹ آبان ۱۰, دوشنبه

قنوت زمین

درود
دشت هویج
دشتکی(همان بچه دشت!) بود صاف و آرام آرمیده در آغوش کوها یی بلند و استوار گویی زمین قنوتی کرده است برای دعا از پدید آورنده اش ،برای خواهش از او برای کاسته شدن دستبرد این اشرف مخلوقات! در طبیعت که تا آن ارتفاع نیز نسوخ کرده بود.برای کاهش نفیر ساچمه های بر هم زننده آرامش طبیعت و شاید هم خواسته هایی دیگر که ما را بر آن آگاهی نیست.


من نمی خواستم برم!اصرار دوستان گل از یک طرف و تجربه ای که در عنفوان جوانی ! از اردو رفتن تمامی هم اتاقی ها و جا ماندن من! داشتم تصمیم گرفتم تا از در جبران بر آمده و راهی شوم.عزم جرم بود و چیزی جلودارش نبود نه خواب صبح که شیرین تر از عسل است و نه حتی تکمیل ظرفیت اردو!! که با سخنرانی اندر فواید اردو مشکل حل شد!
به ای نحو صبح در اتوبوس نشستیم.حال بماند که در اتوبوس (که فکر کنم مال عصر آهن و مفرغ بود) به جای اینکه اون ما را گرم کنه این ما بودیم که صندلی هاشا گرم می کردیم!من مطمئنم این اتوبوس با گردنه های توی راه آشنایی داشته که تونست اونا را پشت سر بگذاره!(شاید هم !!!)
بالاخره همان طور که دوستان گفتند از روستایی افجه نام پیاده روی را آغاز کردیم.مسیر شیب نسبتا تندی داشت ولی با پیچ و تاب هایی که با لودر!!! به آن داده بودند شیب آن را تا حد زیادی کاسته بودند(کوه های این پایتخت نشین ها را اگر می توانستند تا قله نیز آسفالت می کردند!!)
در مسیر به پادشاه فصل ها بودن پاییز ایمان آوردیم بس که رنگ بندی عالی و زیبایی داشتند باغ ها و درختان اطراف دره ها.به قول .... هوا بس جوانمردانه دو نفره بود آنجا!!!
پس از چندی پیاده رفتن وقتی که آماده خسته شدن بودیم!! به آن میعادگاه وعده داده شده رسیدیم! وه که چه زیبا بود ،ساده بود ولی زیبا ،بسی زیبا که در وصف نیاید.بهارش ببینی چه باشد.
آنجا آنچه مرا آزار می داد همان نفیر ها بود که گفتم!البته اینا بگم که شکار نیز لذتی دارد برای خود! ولی خوب هر چیزی حدی دارد.اگه گذشتگان امروزی! مراعات می کردند هم ما را از این نعمت بی بهره نمی کردند هم خود را به زحمت نمی افتادند!
ولی در کل به قول خودم! البرز مرکزی آدم را یاد کوه های زاگرس مرکزی می اندازد! هر چند تفاوت دارند این دو با هم.
علی الخصوص سرمای آنجا که برای من لذتی داشت در حد خود.
سفر جالب و زیبایی بود.جای همگی خالی.




-با عرض پوزش از انتشار دیر هنگام! به دلیل عجله در انتشار به خاطر ذیق وقت هر گونه اشتباهی پذیرفتنی است!!
-*نیسش ،نمی دونم کجاست چه می کنه،ولی می دونم که ندارمش .......
اگه صدا صدای منه، نفس اگه نفس تو، بذار که اون خوش غیرتاش بدونن، که دل،که دل بابایی، دیگه دل نیست ،دیگه دل نمی شه......


-توی آرمایشگاه تحقیقاتی به جای تحقیق پست گذاشتن و آهنگ گوش دادن حکمش چیه؟!


--------
*یه دکلمه است که گوشش دادم فکر کنم از پرویز پرستویی