۱۳۸۹ آبان ۵, چهارشنبه

ابر و نور

سلام
ابر می غرد ولی باران نمی بارد!فقط دارد برق می زند و غرش همین.گویا می خواهد فقط امدن پاییز را خبر بدهد ولی خبر ندارد که بچه ها یک ماهه دارند هر ظهر و عصر امدن پاییز را خبر می دهند.به قول اخوان "بر عبث می پاید".
ولی نه !درست است که هر دو پاییز را خبر می دهند ولی خبر بچه ها دل ادم را شاد می کند و برعکس ابر خبرش را با غم می گویید.نمی دانم شاید من این حس را دارم ولی فکر کنم دلیل اینکه ابر با خود دل گرفتگی می اورد این است که جلوی نور را می گیرد!
ولی من توی این شهر ابری بودنش را به یک خاطر خاص دوست دارم و ان اینکه می دانم فردا صبح حداقل برای چند ساعت هم که شده اسمان این شهر را مثل اسمان ولایت خودمان صاف و ابی ابی خواهم دید.کوه را زلال می بینم .و ....

-توجه: بازدید کنندگان محترم (ه) این ماهی های تنگ ما را هر وقت امدین کمی غذا بدهید(توی تنگ کلیک کنید!).تا ما یک فکری به حال این گربه ی  بیچاره و ناز بکنیم!!
-اگه هم حالش را ندارید حداقل ماوس خود را برا چند لحظه توی تنگ نگه دارید!!!!

۱۳۸۹ آبان ۲, یکشنبه

کانتر(Counter Strike)

سلام
یکی از دلایلی که بچگی هاما دوست دارم  بازی هاشه!!! میگین چرا؟!برای این که....
-همه شون در روشنایی روز انجام می شدن!!! و تا روز بعد هم کش پیدا نمی کرد!(مثلا تا یک بعد از نصفه شب!!!*)لابد میگید الان روزا وقت نداریم  خوب بازی نکن!!!
-اماده کردن همه شون چند ثانیه طول می کشید دیگه طولانی ترینشون فوتبال بود که یکی سنگ میاورد و یکی هم قدم می شمرد برا دروازه استاندارد هم ده قدم بود! جالبه که تو این استاندارد اندازه قدم مهم نیست مهم اینه که هر دو دروازه بوسیله یک نفر شمرده شه!
نه مثل الان که شبکه کردن دو رایانه  n دقیقه زمان میگیره تازه با فرض نسب بودن بازی رو هر دو سیستم!
-تازه در بازی های قدیم بر خلاف الان ادم زخم بستر نمی گرفت!!!
-بازی های قدیم استپ داشتن نه پااوز(نوشتنش هم سخته!!)
.
.
بقیه دلیل ها را هم می گذاریم به عهده خواننده!(حال تایپ ندارم دیر وقته و خواب بر ما مستولی امده!)

-یادم اومد که بعدا که بزرگتر شده بودیم و پیشرفته! و والیبال باب شده بود اونم با  توپ بادی!(اسم جنسشا هنوز هم نمیدونم!)و نخی که بین دو درخت تو کوچه می بستیم چه مکافاتی داشتیم وقتی می خواست تراکتوری از کوچه رد شه!
 
-هییی یادش بخر....
-یه وقت فکر نکنین درد ما ایناست اینا خوشی ماست!!!
-------------------------
*تازه بلاگر هم نبود که بعد بازی تا 2 هم طول بکشه!!!

۱۳۸۹ مهر ۲۷, سه‌شنبه

تنبلی

سلام
اول از همه تولد امام رضا (ع) را به شما تبریک می گم.
خیلی دوست داشتم یه سفر برم پا بوسش ولی چه کنیم که از طرفی درسی که نمی خونیمش!! نمی گزاره* و از طرف دیگه هم تنبلی خودم و ... (یکی از ساده ترین کارای دنیا بهانه آوردنه که بنده توش میشه گفت تخصص دارم!) .البته قبول دارم که دل مهمتره و از دور هم میشه زیارت کرد ولی قبول کنید که بودن تو حرم و معنویتش دل ادما یه جور دیگه صیقل میده.ان شا الله قسمت همه بشه ...

 ما هم عجب تنبل شدیما!فکر کنین فردا سمینار داشته باشین مطلب هم اماده باشه! حال و حوصله نداشته باشین templatesha!!(فکر کنم همون قالب باشه!) درست کنین!البته اگه شما هم تنها توی یک اتاق بودین اونم تو خوابگاه! و خسته شاید حال منا داشتین!
من هی میگم پیر شدیم رفته نگید نه!

میگه بیچاره "پ" و "ژ" که همیشه توی کیبورد ها  آواره اند!
----------------------------------
*یادم میاد قدیما می گفتن گزاردن اگه به معنی به جا اوردن باشه با "ز" و اگه قرار دادن باشه با "ذ" نوشته میشه پاک قاطی کردم این جزو کدوم دسته ی!!!

۱۳۸۹ مهر ۲۲, پنجشنبه

گام اولی

به نام او
سلام

میگه: آخه تو که دو کلام حرف حساب نمی تونی بزنی برا چی وبلاگ می زنی!
میگم:خوب منم نمی خوام حرف حساب بزنم!حساب را که نمیشه زد! باید رفت پای تخته و نوشت. باید نوشتش تا ...
میگه: نه جونه من اینی را که نوشتی  یه بار دیگه بخون! ببین خودت می فهمی چی نوشتی!
میگم:منم می نویسم که نخونم!اصلا تو اینجا چی می خواهی!
میگه:......

(چیزی نمیگه فقط  میره....)
میره و با رفتنش دیگه چیزی نمی تونم بنویسم......

(فردا)
باز می یاد سراغم و بازدست به کیبورد می شوم.نمی دونم این حس چیه یا کیه که تا نباشه نمی شه کاری کرد.تا حسش نباشه نه می شه نوشت نه خواند،نه کار کرد و ...
 حالا که این حسه اومده نمی دونم چی بنویسم!بزارین اصلا به من قدیم بگم بنیویسه من که هم نمی دونم هم نمی تونم.

درود
همگنکی ز ما در همی تمنا افتاد که جمله ای گوییم که بلاگرش را رونق فزاید.بر ان شدیم که چیزی گوییم که اعتمادش فزونی یابد!
باز لازم ندانستیم چرا که قصور او را از جانب خامی و خجلت یافتیم.
گوید:به سراغ من اگر می ایید نرم و اهسته بیایید که مبادا ترک بردارد چینی نازک تنهایی من
اما ما گوییم به سراغ من بیایید هر که را هم می توانید با خود بیارید بسا که تنهایی ز ما رخت بر بندد!
بدرود.