درود
دشت هویج
دشتکی(همان بچه دشت!) بود صاف و آرام آرمیده در آغوش کوها یی بلند و استوار گویی زمین قنوتی کرده است برای دعا از پدید آورنده اش ،برای خواهش از او برای کاسته شدن دستبرد این اشرف مخلوقات! در طبیعت که تا آن ارتفاع نیز نسوخ کرده بود.برای کاهش نفیر ساچمه های بر هم زننده آرامش طبیعت و شاید هم خواسته هایی دیگر که ما را بر آن آگاهی نیست.
من نمی خواستم برم!اصرار دوستان گل از یک طرف و تجربه ای که در عنفوان جوانی ! از اردو رفتن تمامی هم اتاقی ها و جا ماندن من! داشتم تصمیم گرفتم تا از در جبران بر آمده و راهی شوم.عزم جرم بود و چیزی جلودارش نبود نه خواب صبح که شیرین تر از عسل است و نه حتی تکمیل ظرفیت اردو!! که با سخنرانی اندر فواید اردو مشکل حل شد!
به ای نحو صبح در اتوبوس نشستیم.حال بماند که در اتوبوس (که فکر کنم مال عصر آهن و مفرغ بود) به جای اینکه اون ما را گرم کنه این ما بودیم که صندلی هاشا گرم می کردیم!من مطمئنم این اتوبوس با گردنه های توی راه آشنایی داشته که تونست اونا را پشت سر بگذاره!(شاید هم !!!)
بالاخره همان طور که دوستان گفتند از روستایی افجه نام پیاده روی را آغاز کردیم.مسیر شیب نسبتا تندی داشت ولی با پیچ و تاب هایی که با لودر!!! به آن داده بودند شیب آن را تا حد زیادی کاسته بودند(کوه های این پایتخت نشین ها را اگر می توانستند تا قله نیز آسفالت می کردند!!)
در مسیر به پادشاه فصل ها بودن پاییز ایمان آوردیم بس که رنگ بندی عالی و زیبایی داشتند باغ ها و درختان اطراف دره ها.به قول .... هوا بس جوانمردانه دو نفره بود آنجا!!!
پس از چندی پیاده رفتن وقتی که آماده خسته شدن بودیم!! به آن میعادگاه وعده داده شده رسیدیم! وه که چه زیبا بود ،ساده بود ولی زیبا ،بسی زیبا که در وصف نیاید.بهارش ببینی چه باشد.
آنجا آنچه مرا آزار می داد همان نفیر ها بود که گفتم!البته اینا بگم که شکار نیز لذتی دارد برای خود! ولی خوب هر چیزی حدی دارد.اگه گذشتگان امروزی! مراعات می کردند هم ما را از این نعمت بی بهره نمی کردند هم خود را به زحمت نمی افتادند!
ولی در کل به قول خودم! البرز مرکزی آدم را یاد کوه های زاگرس مرکزی می اندازد! هر چند تفاوت دارند این دو با هم.
علی الخصوص سرمای آنجا که برای من لذتی داشت در حد خود.
سفر جالب و زیبایی بود.جای همگی خالی.
-با عرض پوزش از انتشار دیر هنگام! به دلیل عجله در انتشار به خاطر ذیق وقت هر گونه اشتباهی پذیرفتنی است!!
-*نیسش ،نمی دونم کجاست چه می کنه،ولی می دونم که ندارمش .......
اگه صدا صدای منه، نفس اگه نفس تو، بذار که اون خوش غیرتاش بدونن، که دل،که دل بابایی، دیگه دل نیست ،دیگه دل نمی شه......
-توی آرمایشگاه تحقیقاتی به جای تحقیق پست گذاشتن و آهنگ گوش دادن حکمش چیه؟!
--------
*یه دکلمه است که گوشش دادم فکر کنم از پرویز پرستویی
دشت هویج
دشتکی(همان بچه دشت!) بود صاف و آرام آرمیده در آغوش کوها یی بلند و استوار گویی زمین قنوتی کرده است برای دعا از پدید آورنده اش ،برای خواهش از او برای کاسته شدن دستبرد این اشرف مخلوقات! در طبیعت که تا آن ارتفاع نیز نسوخ کرده بود.برای کاهش نفیر ساچمه های بر هم زننده آرامش طبیعت و شاید هم خواسته هایی دیگر که ما را بر آن آگاهی نیست.
من نمی خواستم برم!اصرار دوستان گل از یک طرف و تجربه ای که در عنفوان جوانی ! از اردو رفتن تمامی هم اتاقی ها و جا ماندن من! داشتم تصمیم گرفتم تا از در جبران بر آمده و راهی شوم.عزم جرم بود و چیزی جلودارش نبود نه خواب صبح که شیرین تر از عسل است و نه حتی تکمیل ظرفیت اردو!! که با سخنرانی اندر فواید اردو مشکل حل شد!
به ای نحو صبح در اتوبوس نشستیم.حال بماند که در اتوبوس (که فکر کنم مال عصر آهن و مفرغ بود) به جای اینکه اون ما را گرم کنه این ما بودیم که صندلی هاشا گرم می کردیم!من مطمئنم این اتوبوس با گردنه های توی راه آشنایی داشته که تونست اونا را پشت سر بگذاره!(شاید هم !!!)
بالاخره همان طور که دوستان گفتند از روستایی افجه نام پیاده روی را آغاز کردیم.مسیر شیب نسبتا تندی داشت ولی با پیچ و تاب هایی که با لودر!!! به آن داده بودند شیب آن را تا حد زیادی کاسته بودند(کوه های این پایتخت نشین ها را اگر می توانستند تا قله نیز آسفالت می کردند!!)
در مسیر به پادشاه فصل ها بودن پاییز ایمان آوردیم بس که رنگ بندی عالی و زیبایی داشتند باغ ها و درختان اطراف دره ها.به قول .... هوا بس جوانمردانه دو نفره بود آنجا!!!
پس از چندی پیاده رفتن وقتی که آماده خسته شدن بودیم!! به آن میعادگاه وعده داده شده رسیدیم! وه که چه زیبا بود ،ساده بود ولی زیبا ،بسی زیبا که در وصف نیاید.بهارش ببینی چه باشد.
آنجا آنچه مرا آزار می داد همان نفیر ها بود که گفتم!البته اینا بگم که شکار نیز لذتی دارد برای خود! ولی خوب هر چیزی حدی دارد.اگه گذشتگان امروزی! مراعات می کردند هم ما را از این نعمت بی بهره نمی کردند هم خود را به زحمت نمی افتادند!
ولی در کل به قول خودم! البرز مرکزی آدم را یاد کوه های زاگرس مرکزی می اندازد! هر چند تفاوت دارند این دو با هم.
علی الخصوص سرمای آنجا که برای من لذتی داشت در حد خود.
سفر جالب و زیبایی بود.جای همگی خالی.
-با عرض پوزش از انتشار دیر هنگام! به دلیل عجله در انتشار به خاطر ذیق وقت هر گونه اشتباهی پذیرفتنی است!!
-*نیسش ،نمی دونم کجاست چه می کنه،ولی می دونم که ندارمش .......
اگه صدا صدای منه، نفس اگه نفس تو، بذار که اون خوش غیرتاش بدونن، که دل،که دل بابایی، دیگه دل نیست ،دیگه دل نمی شه......
-توی آرمایشگاه تحقیقاتی به جای تحقیق پست گذاشتن و آهنگ گوش دادن حکمش چیه؟!
--------
*یه دکلمه است که گوشش دادم فکر کنم از پرویز پرستویی
۲ نظر:
ای بابا!!!دلمون آب شدخب!
ادم وسوسه میشه بره این دشتو ببینه خب! :)
سلام.لحنتون خیلی جالبه کیف میکنم شاد میشم.
شکر که طبیعتو دیدین و خوش بودین.
..-چیزی که نداریش فکر کردن نداره ه ه.
-حکمش فقط اینه تحقیقاون میمونه !
راستی اینقد تنگ هم ننویسین . کور شدددم.
ارسال یک نظر