۱۳۸۹ مهر ۲۲, پنجشنبه

گام اولی

به نام او
سلام

میگه: آخه تو که دو کلام حرف حساب نمی تونی بزنی برا چی وبلاگ می زنی!
میگم:خوب منم نمی خوام حرف حساب بزنم!حساب را که نمیشه زد! باید رفت پای تخته و نوشت. باید نوشتش تا ...
میگه: نه جونه من اینی را که نوشتی  یه بار دیگه بخون! ببین خودت می فهمی چی نوشتی!
میگم:منم می نویسم که نخونم!اصلا تو اینجا چی می خواهی!
میگه:......

(چیزی نمیگه فقط  میره....)
میره و با رفتنش دیگه چیزی نمی تونم بنویسم......

(فردا)
باز می یاد سراغم و بازدست به کیبورد می شوم.نمی دونم این حس چیه یا کیه که تا نباشه نمی شه کاری کرد.تا حسش نباشه نه می شه نوشت نه خواند،نه کار کرد و ...
 حالا که این حسه اومده نمی دونم چی بنویسم!بزارین اصلا به من قدیم بگم بنیویسه من که هم نمی دونم هم نمی تونم.

درود
همگنکی ز ما در همی تمنا افتاد که جمله ای گوییم که بلاگرش را رونق فزاید.بر ان شدیم که چیزی گوییم که اعتمادش فزونی یابد!
باز لازم ندانستیم چرا که قصور او را از جانب خامی و خجلت یافتیم.
گوید:به سراغ من اگر می ایید نرم و اهسته بیایید که مبادا ترک بردارد چینی نازک تنهایی من
اما ما گوییم به سراغ من بیایید هر که را هم می توانید با خود بیارید بسا که تنهایی ز ما رخت بر بندد!
بدرود.

۳ نظر:

سلام گفت...

سلام
خوبی"؟؟؟؟"
چه خبر؟
بی خبر؟
خوش می گذره می گم؟

یاس گفت...

اینجا خونه کییییییییییییییییییه؟؟؟؟؟!

گرفتار گفت...

سلام
مبارک ها باشه!!
اونی که دوس داشت آدم بشه حالا غریبه شده!!؟